این که اهل سرزمینت نبودم
این که از برکه نگاهت نمی بریدم
مرا از تو دور کرد
یا آن صاعقه
که رد نگاهم را پاک کرد؟!
با تو حاضرم
تمام صحراها را دوست بدارم
و در حسرت قاصدک ها
بین تمام ثانیه ها
مکث را از یاد ببرم
با تو
بی باک از تردید
شاید
ثانیه ای درنگ
اما با توبیراهه ام
بیگمان راه به سوی آبادی دارد!
نمی دونم چقدر از آخرین حرفای بینمونو جدی زدیم!اما می دونم برخورد بد و توهین هاش نذاشت چیزیو که می خواستم بگم!هرچند حالا که نگاه می کنم می بینم بهتر هم شد!!
خودش خوب می دونست که باعث همه این اتفاقات از عید به بعد خودش بود.آخه شما بگید من چرا باید چیزیو واسه کسی تعریف می کردم که اولا هیچ اطمینانی به تصمیم آیندش نداشتم.دوما باعث می شدم بهونه ای بیافته دست کسی که می تونه هرجور دلش خواست با آبروی من بازی کنه؟!
که البته این آخریو نامردی در حقم تموم کرد و ازش نگذشت.
انصاف به خرج بده و بگو کدوم یکی از کاراییو که با من کردی باهات کرده بودم؟!دلتو شکستم؟بهت توهین کردم؟اینا به کنار.تهمت زدم؟با آبروت بازی کردم؟!اشکال نداره.خدا جای حق نشسته.
اگه نفهمیده بودی؟!من چطوری بودم؟!
اتفاقی که هیچ تاثیری توی زندگی نداره.ظن شکاک و تعصبی همه چیزو بهم ریخت.شیطنت بود.هرچند از اشتباه بودنش نمی گذرم.تاوان سنگینی هم بابتش دادم.دیگه نمی دونم چی پیش میاد.
اگه کسیو دوست داری باید به خاطر خودش دوستش داشته باشی و همون طور که هست قبولش کنی.نه اینکه با خودخواهی ازش بخوای همون بشه که خودت می خوای.رابطه ۲طرفه اعتماد ۲طرفه و احترام متقابل می خواد.
ارزششو داشت؟من چی؟!
حرف زیاده.نه فرصتش هست نه اینجا جاش!اگه حسی داشتی مهم اینه که الان نفرته.منم با این اوصاف نمی تونم آدم سابق باشم.هردو اشتباه کردیم.الان هم دیگه مهم نیست سهم کی بیشتره.نه تو قصد برگشتن داری نه من میام سراغت.فلسفه این مدت پیش خودش بمونه.فقط می خوام ازش راه خیری باز کنه.
امروز 16تیر87.من امروز چهله نشینم!
چهله نشین چیزی که فکر می کردم تا نفس می کشم خواهد موند.چهله نشین دنیای رویایی که واسه خودم ساخته بودم و منتظر بودم محقق بشه.چهل روز پیش...فکر کنم9/5صبح بود که یه اس ام اس ....مات و مبهوت نگاه می کردم و توی دلم به بی وفایی و رسم زمونه می خندیدم و گریه می کردم!!
تمام دنیایی که ساخته بودم با همه ستون های بلند و سفیدش گلدونای اطلسی تمام احساس این 2-3سال زندگیم همه آرزوهای قشنگم رو سرم خراب شد و من زیر آوار دل شکستم داشتم می خندیدم و گریه می کردم و توی خرابه چشمام که حالا داشت توی سیل اشکام غرق می شد دنبال عکس قاب شکسته اون می گشتم!!
بیشتر از 3روز دوریش نبود.حتی عیدی که....حالا40روزه همه چیز خراب شده
دنبال قرآن می گشتم واسه ختم چهلم.حتی قرآنم هم خاطره ای برام داره.ماه رمضون همین پارسال بود که با هم قرآنو ختم کردیم.چقدر زود می گذره!2ماه دیگه ما رمضونه!پارسال کجا و امسال کجا!؟من کجا و اون کجا؟!!
پارسال شب لیله الرغایب برای هم آرزوهای خوب داشتیم.امسال تنها آرزو و دعای من....
گاهی روزگار اینقدر زخمشو کاری می زنه که باید مدتها به درد و سوزش بسازی.هیچ طبیبی هم نداره جز خودش.پس خدایا به برکت این ماه و 2ماه در پیش همه زخم هارو به لطف خودت مرحم باش.یا غیاث المستغیثین....
وقتی اولین تجربه آدم بدترین تجربه باشه....
دورغ چرا؟!بد نمی گذشت.با همه دلشوره ها ترس ها...آخر بدشو قبلا پیش بینی کرده بودم.اما نمی دونم چرا با گذشت زمان یا فراموش کردم یا نخواستم باورش کنم و بهش فکر کنم!!
چه آخر بدی.سخت.یه سخت می گی یه سخت می شنوی!چطوری درس خوندم واسه امتحانام که دیگه باند.بی معرفت!
بهرحال از قدیم گفتن:این نیز بگذرد.گذشت!دیگه هرگز همچین ماجراییو تجربه نخواهم کرد.
.چاره ای که نیست.باید کنار اومد.زندگی جریان داره.مثل خودش بی تفاوت.هرچند گهگاهی بدجوری دلم می گیره.جواب تهمت هاشو می تونستم جوری بدم که...ولی ندادم.باشه با خدا.
.این آخریا خیلی فکر کردم دیدم آدما همشون عاشق می شن.اما عاشق نمی مونن!!خدا لیاقت و ظرفیت عاشق شدن و عاشق موندنو به آدما داده.اما مشکل اینجاس که مردم دیگه نمی دونن کی عاشن.کی هوس دارن یا کی عادت کردن!درسته؟
خلاصه که همونطور که تاحالا گذشته.از این به بعدش هم می گذره.حالا دیگه چجوری گذشتنش هم مهمه.دیگه حوصله ندارم اما باید از نو شروع کنم.کاراییو که قبلا برنامه ریزیشو کرده بودم و این جریانات همرو بهم ریخت شروع کنم.اولشم یه رژیم درست و حسابی که از این وضع بیرون بیام!!تابلو نقاشیمو هم تموم کنم.عکسشو بعد نشونتون می دم!گواهی ناممو هم می گیرم که دیگه راحت باشم.درسای ترم تابستونمو هم بخونم!
رچی خدا بخواد همون می شه دیگه.پس مثل خودش بی خیالی طی می کنم...
سکانس اول:
می دانم صبح شده.چشمهایم را به امید یک روز خوب دیگر باز می کنم.اول گوشیم را برمی دارم و smsهای دیشبمان را مرور می کنم.روز جدید برای خاطرات جدید بسم الله...سکاس دوم:
توجه کرده ای کوله پشتی خاطراتمان چقدر سنگین شده؟!سنگینی خاطرات برای با هم مرور کردن چقدر خوب است!خاطرات بدمان خیلی کم اند.با این حال همان ها هم شیرینی خود را دارند نه؟!هرچند بیشتر به آینده فکر می کنیم تا مرور خاطرات گذشته!
سکانس سوم:
در هوای گرم نیمه دوم بهار تنها به قصد زیارت در خیابان ها قدم می زنم.به دنبال کمی آسودگی!زندگی در مدار پر از سوال و ابهام.ترس و تشویش چقدر سخت است.حالا چقدر حرفای من برای خودم!و مرور توهین ها و تهمت های تو و بعد سکوتت......تکراری شده.چقدر سکوت تکراری شده!چرا؟
سکانس چهارم:
ببین!خسته ام.بی مهری ها درسها تجربه ها مشکلات .....اینها یک طرف!تنهایی و نگرانی که تو برایم به وجود آوردی هم یک طرف!خودتقضاوت کن.تهمت نزن!دیگر از سکوت بدم می آید.من دیگر...چیزی نگویم بهتر است!!!